چهره ای دائم الوضو دارد

ماه می تابد از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دستهاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد
 
مرد تنهاست، مرد غمگین است کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادی اش اگر خالی است باده غم سبو سبو دارد
 
ضربان صدای او جاریست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقیسم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد
 
باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد
 
کاه گلهای کوچه مرطوبند اشک دیوار را در آورده است
ناله خانم جوانی که  هرچه دارد علی(ع) از او دارد
 
-  از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید ایّهاالنّاس! آبرو دارد
 
گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگهای مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است  شور " حتّی تُقاتِلوا" دارد
 
حب مولا نتیجه سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد
 
... چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد
 
عباس احمدی

در بين كوچه آينه ي تو شكست آه

تیغی فرود آمد و فرقت  شكست آه
فرقت شكست و موي تو در خون نشست آه
 
خون قطره قطره از تب پيشاني ات گذشت
چشم تو را در آن سحر تيره بست آه
 
دوران ناب ساغر عمرت به سر رسيد
ديگر خمار مرگ شد آن چشم مست آه
 
زخم سرت عميق شد اما تو را نكشت
آري تو را كه طاقت اين درد هست،آه-
 
از آن دمي كه ماه تو در خاك و خون نشست
در بين كوچه آينه ي تو شكست آه
 
زخم دل تو سر زد و جان تو را گرفت
زخمي كه بر نداشت دمي از تو دست  آه
 
حالادوباره همدم زهراي خود شدي
ديگر بس است ناله و ديگر بس است آه
 
سيد محمدجواد شرافت